X
تبلیغات
نمتا

نمتا

نمتا

من بلد نیستم برقصم. من یاد نگرفته‌ام برقصم. من به این درخت‌ها حتا حسودی‌ام می‌شود.

به این درخت‌ها نگاه می‌کنم. آن‌ها هم رقصیده‌اند. تمام پیچش‌ها و نرمش‌ها و چرخش‌های رقص را به قاعده به جا آورده‌اند. 

در هم پیچیده‌اند و از هم‌‌ رها شده‌اند. 

حتم در شبی بارانی با صدای نم نم باران یا با آوازی از بلبل‌ها و چلچله‌ها و یا با شعری از روباه‌ها و گرگ‌ها و خرس‌ها و یا... رقصیدن... رقصیدن... پیر یونانی رقصیدن را جزء هفت هنر اصلی بشریت طبقه بندی کرده بود.. ادبیات، نقاشى، موسیقى، معمارى، پیکرتراشى، تئا‌تر، رقص... 

 راستش من رقصیدن بلد نیستم. رقصیدن نه به معنای همین شامورتی بازی‌ها و قر کمر و تکنو و این جلب بازی‌های توی عروسی‌ها برای خودنمایی و این حرف‌ها. نه... من مفهوم رقصیدن را بلد نیستم. نفهمیده‌ام. نمی‌توانم توی جزء جزء زندگیم به کار ببرمش و در تمام جزء جزء زندگی برقصم. رقصیدن یعنی یک جور حس تناسب کامل. یعنی اینکه با آهنگ و آواز و صدایی بتوانی خودت را هم آهنگ کنی. بتوانی همه اجزای وجودت را با آن آهنگ هم آهنگ کنی و به جست و خیزی هنرمندانه بیفتی. به گونه‌ای که اجزای وجودت با پیچش و گردش‌ها و خزش‌ها و نرمش‌ها و گشتن‌‌هایشان صحنه‌هایی بدیع بیاآفرینند، طوری که هم با آن آهنگ هم آهنگ باشند و هم با خودشان هم اهنگ باشند. با همدیگر باشند. رقاص‌های ناشی وقتی می‌رقصند کمرشان یک طور قر می‌خورد، لنگشان یک طرف می‌رود، دستشان برای خودش تاب می‌خورد. و اصلن آهنگی که قرار است با آن برقصند نه قر کمر می‌خاهد نه تاب دادن دست و آن‌ها نمی‌رقصند. رقص یعنی حس تناسب... 

من بلد نیستم برقصم. برای رقصیدن باید خوب بتوانی گوش کنی. آوا‌ها را دریابی. من فکر می‌کنم زندگی پر از آواهاست. پر از صداهاست. صداهایی که مثل هم نیستند. در هر لحظه گونه عوض می‌کنند. در هر لحظه ریتمشان عوض می‌شود. ولی هستند. وجود دارند. صبح و آسمان گرگ و می‌ش‌اش یک صدا دارد و شب بارانی یک صدای دیگر. موقعیت‌ها هم هر کدامشان یک صدایی دارند. فقط باید فهمید. باید گوش دادن را توانست. اما من نمی‌توانم انگار.... تازه مرحله‌ی بعدی هم وجود دارد. وقتی تو توانستی آوا‌ها و آوازهای و شعرهای زندگی را خوب بشنوی باید بتوانی که به هیجان بیایی. باید بتوانی که جست و خیز بیفتی. باید بتوانی که خودت را با این آوا‌ها هم آهنگ کنی و اجزای وجودت را به کار ببری. اجزای وجودت را در هم اهنگی کامل به کار ببری. دلت برای خودش یک طور نرقصد و مغزت یک طور دیگر. همه با هم باید به جست و خیزی هنرمندانه بیفتند. و هنر بودن رقص به این است که تکرارپذیر نیست. همیشه می‌تواند بدیع باشد. همیشه می‌تواند خاص باشد. فقط باید اوا‌ها را شنید و اجزای وجود را با آن آوا‌ها به رقص واداشت... و چه کار سختی است این رقصیدن. چه کار سختی است که صدا‌ها و آوازهای گونه گون زندگی را بشنوی. چه کار سختی است که دست و پا و کمر و روح و روانت را به جنبش واداری... من کی توی زندگی رقصیدن را یاد می‌گیرم آخر؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:24  توسط منت موضوع  

دست و پا چلفتی می شوم. احمق می شوم. هر بار که می بینمت این طوری می شوم. امروز که جبرانی کارگاه آمدی هم این جوری شدم. تو با دست های لطیفت قطعه کارت را سوهان زدی بعد سنبه زدی بعد با دستگاه سوراخش هم کردی و من...من مات سوهان زدنت بودم. از تو دور می شدم. دورترین میز از میز کار تو ایستاده بودم ولی باز فقط تو بودی. و من اصلن نمی توانستم قطعه ام را صاف کنم. کج سوهان می زدم. سوهان نرم و سوهان زبر را اشتباهی به کار می بردم...فهمیدی یا نه؟ آن جایی که نوبت من شده بود تا قطعه ام را با دریل و دستگاه مته سوراخ کنم...نوبت من بود. اما من رفتم عقب تر. رفتم دور زدم. رفتم الکی قطعه ام را دوباره سوهان زدم تا نوبت تو بشود. تو پشت سر من ایستاده بودی و من نمی خاستم نوبت من از نوبت تو جلوتر بشود... می ترسم ازین که فهمیده باشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 3:16  توسط منت موضوع  

9مهر

من مستاصلم. لرزانم. شک دارم به درستی و نادرستی خودم و کارهام. هدفمند نیستم. نمی دانم می خواهم چی بشوم و چی کار کنم...حتمن باید این جور مردی باشم تا تو همچون آرزویی بکنی و بگویی؟:

وقتی استواری و ثبات یه مرد رو می بینی. وقتی هدفمندی و درایتش، متحیرت می کنه. وقتی حتی خشونتی از سر مهر از رگ گردن مردی می زنه بیرون برای حمایت اطرافیانش و ...دلت می خواد سرتو بذاری رو شونش و یا از دستش آویزون بشی و کرشمه ای براش بیای که روح زنانه منو ببین. عطر زندگی رو استشمام کن. دستمو بگیر!

من همچین مردی می شم. قول می دم. قول شرف. ولی با تو، نه بی تو. ولی وقتی که تو سرتو رو شونه هامو گذاشته باشی نه وقتی که تنهام. می فهمی؟ نمی تونم همین جوری همچین مردی شم...نمی تونم... نمی تونم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:42  توسط منت موضوع  

9مهر

آدمی که دل شو نبازه پاک خودشو می بازه. هوز می ترسم ازت. می ترسم از این که بهت دل ببازم. همه ی پسرهای دوروبرم بهت دل می بازن و یه جورایی سعی می کنن تو نگاه شون کنی و من می ترسم که به تو دل ببازم. می ترسم از دل باختن به تو...می فهمی؟ اگه به تو دل ببازم و تو حتا یک نگاهم هم نکنی(که نمی کنی...) چه خاکی به سرم بکنم؟... می ترسم به تو دل ببازم و دل نمی بازم و حالا دارم پاک خودمو می بازم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:37  توسط منت موضوع  

فرشتگی کن، فرشته. فرشتگی کن. هیچ کاری نکن. همین یک کارت برای عالم و آدم برای خدا و بهشت و جهنمش کافی است. تو فقط فرشتگی کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 5:11  توسط منت موضوع  

آشفته ام. سرگردانم. پادر هوا ام. دوست دارم دنبال یک چیزی باشم. دوست دارم برای رسیدن به یک چیزی هدفدار بشوم. دوست دارم به تو رسیدن هدفم شود. اما تو هم دنبال چیزی نیستی. چی می شد تو هم دنبال رسیدن به من بودی؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:59  توسط منت موضوع  

خیلی سرگردانم. خیلی. این روزها حتا تو را هم فراموش می کنم. خیلی وقت است ندیده امت. خیلی وقت است دزدکی نگاهت نکرده ام. بس که سرم گیج است. بس که خالی ام. هیچی نمی دانم. هیچی. هیچی. نمی دانم حتا فردا صبح که می اید می خواهم چه کار کنم. هیچ نقشه ای ندارم. هیچ تصویری ندارم. حتا نمی توانم با تو بودن، در کنار تو نشستن را هم تصور کنم و آن را آرزو کنم و هدف زندگی ام. خیلی زود یادم رفته است که می خواسته ام درس خوان بشوم. من خیلی پریشانم. خیلی. خیلی.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 5:26  توسط منت موضوع  

تصمیم گرفته ام درس بخوانم. تصمیم گرفته ام خیلی خوب درس بخوانم. یعنی دو دو تا چهار تا که کردم دیدم آینده ی من در گروی درس خواندن امروز من است. بابام پولدار نیست. گردن کلفت هم نیست که فردا پس فردا با پارتی بازی خودم را بکشانم بالا. پس می ماند فقط درس. دوست داشتم تصمیم تازه ام را به کسی بگویم. به هر کدام از دوست هام که فکر می کردم پشیمان می شدم. اگر به شان می گفتم مسخره ام می کردند که تو تابه حال هزار بار از این تصمیم ها گرفته ای. ولی کو...سستم می کنند. ولی از ته دل می خواستم با یک کسی از تصمیمم بگویم و بهش قول بدم. توی ذهنم تو تنها کسی بودی که حاضر بودم از تصمیم تازه ام برایش بگویم...از کتابخانه ی دانشگاه که بیرون می آمدم همچین تصمیمی گرفتم. یک لحظه فکر کردم اگر تو بودی، اگر تو با من بودی، با هم می رفتیم روی آن صندلیِ زیر درخت توت می نشستیم و من برایت قسم می خوردم که درس بخوانم...اما چه طور از تصمیم هایم برایت بگویم؟!...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 5:56  توسط منت موضوع  

امروز باز هم رفتم توی گروپ اینترنتی بچه های دانشگاه. قسمت میمبرس را باز کردم و توی صفحه ی چهارم به ایمل تو رسیدم. روی ایمیلت کلیک کردم. عکس پروفایلت را عوض کرده بودی. عکس دختربچه ی کارتون هیولاها را گذاشته بودی جای پروفایلت. پیش خودم گفتم اگر تو آن دختربچه هه هستی من هم حتمن همان هیولا پشمالوئه هستم که ظاهرن خیلی خشن است ولی در باطن خیلی مهربان است و قند توی دلم آب شد... 

باز هم نتوانستم ادت کنم که هر وقت آن لاین بودی با هم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 5:49  توسط منت موضوع